ماه
آغاز نام تو بود
تاریکی
پایان راه من
چه غفلتی !
چه غفلتی !
می توانستم
زمزمه های زندگی را
از رودخانه ای بیاموزم
که سر به زیر و مهربان
رمزآلود
از حوالی چشم های روشن تو
می گذشت
و سحر گاهان
حریر آواز هایش را
به تنهایی پل
می بخشید
می توانستم
در مهتابی تو
از آن همه سنگلاخ
از آن همه پرتگاه هول انگیز
عبور کنم
با بال های عشق
می توانستم امّا ...
ماه
آغاز نام تو بود ...
وقتی
دارکوب ها
سکوت می کنند
و سرچه های آبادی
رقص انجیر را
از یاد می برند
و زنبور های عسل
دیر بیدار می شوند
وقتی
رودخانه ها
آوازهای نقره ای
نمی خوانند
وابرهای دماوند
از قلّه ها
فرار می کنند
و دختران ایل
کوزه ها را می شکنند ...
هراسان می شوم
مادرم می گوید
آسمان
قهر کرده است
از بس که ما
به زمین چسبیده ایم
*راز
آخرین رودخانه
آخرین پل
آخرین نگاه ...
آه ! چه زلزله هایی که هنوز
شب های بارانی مرا
ویران می کنند !