سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
بارالها ! دوستی ات را محبوب ترین چیزها نزدم گردان . ترس از خودت را ترس بارترین چیزها برایم قرار ده و با شوق دیدارت، نیازهای دنیا را از من ببُر و هر گاه چشمْ روشنی اهل دنیا را از دنیایشان قرار دادی، چشمم را با عبادتت روشن کن . [رسول خدا صلی الله علیه و آله]
 
شنبه 94 آذر 7 , ساعت 2:36 عصر

 

http://img1.tebyan.net/big/1386/10/202106122032320215112521796469167856.jpg

 

*عبور سرخ *                    به زینب کبری سلام الله علیها  

 

وقتی چکاچاک شمشیر ها

                                     فرو نشست

و خورشید در شفق خون حسین ،

                                     فرو رفــــــت ،

نسیم عزا دار

خاکستر خیمه ها را

بر سر و روی خود می ریخت ...

و تیغ زبانت

از فراز اشتران برهنه

گردن متجاوزان را

                           نشانه گرفت ...

  

دشمن ، نمی دانست

حسین ( ع ) حنجره اش را

در گلوی تــــــو نهاده است 

و عباس ، دستهایش را

بر شانه های تو

پیوند زده است

و یزید ، نمی دانست که :

« نبرید مگر سر خویش را »

  

 ای ذوالفقار علی !

چگونه بی شمشیر

در دو میدان جنگیدی ؟

چند لشکر خدا

تو را در کوفه و شام

یاری کردند؟

گرگ ها را

چگونه راندی؟

گل هایت عون و محمد را

از کدامین بهشت وام گرفته بودی

تا در عطش کربلا

نشا کنی؟

کدامین اقیانوس ، دل توست

که بر عون و محمد گریه نکردی ؟

و بر کدام ملک عطوفت

فرمان می رانی

که وقتی برادرت

فرات را سیراب می نمود ،

تو علی اکبر را

در دجله چشمانت ،

                          غسل دادی

دروازه کوفه ، هنوز

مُهر «اسکتوا» ی تو را

بر لب دارد

و زنگ های شتران

هنوز ایستاده اند ...

  

شمشیر صاعقه را

با کدام سرمایه

از خدا خریدی

و بر آن زن ناصبی زدی ؟!

  

ای مفسر آیات بی شمار !

آنگاه که دوزخیان

طبل رسوایی خویش را می زدند ،

عبور سرخ برادرانت را

آیه خیزران و دندان را

پرجم نیزه و سر بریده را

وطشت طلا و شراب را

چه زیبا تفسیر کردی !

  

ای امام صبور اسیران !

هنگامی که تو بذر عفت را

بر اشتران برهنه

به شام می بردی

وقتی روشنایی را

در کوچه های کوفه

ودر کاخ سبزمی کاشتی

در دلت چه آتشی بر پا بود؟

وقتی چهل وچهار ستاره را

از آسمان نینوا چیدی

تا در زمین شام بنشانی

نور خدا را تا کدامین سرزمین

                                        پراکندی؟!

 

 


پنج شنبه 88 تیر 18 , ساعت 1:9 صبح

وقتی چکاچاک شمشیر ها

                                     فرو نشست

و خورشید در شفق خون حسین ،

                                     فرو رفــــــت ،

نسیم عزا دار

خاکستر خیمه ها را

بر سر و روی خود می ریخت ...

و تیغ زبانت

از فراز اشتران برهنه

گردن متجاوزان را

                           نشانه گرفت ...

 

دشمن ، نمی دانست

حسین ( ع ) حنجره اش را

در گلوی تــــــو نهاده است 

و عباس ، دستهایش را

بر شانه های تو

پیوند زده است

و یزید ، نمی دانست که :

« نبرید مگر سر خویش را »

 

 ای ذوالفقار علی !

چگونه بی شمشیر

در دو میدان جنگیدی ؟

چند لشکر خدا

تو را در کوفه و شام

یاری کردند؟

گرگ ها را

چگونه راندی؟

گل هایت عون و محمد را

از کدامین بهشت وام گرفته بودی

تا در عطش کربلا

نشا کنی؟

کدامین اقیانوس ، دل توست

که بر عون و محمد گریه نکردی ؟

و بر کدام ملک عطوفت

فرمان می رانی

که وقتی برادرت

فرات را سیراب می نمود ،

تو علی اکبر را

در دجله چشمانت ،

                          غسل دادی

دروازه کوفه ، هنوز

مُهر «اسکتوا» ی تو را

بر لب دارد

و زنگ های شتران

هنوز ایستاده اند ...

 

شمشیر صاعقه را

با کدام سرمایه

از خدا خریدی

و بر آن زن ناصبی زدی ؟!

 

ای مفسر آیات بی شمار !

آنگاه که دوزخیان

طبل رسوایی خویش را می زدند ،

عبور سرخ برادرانت را

آیه خیزران و دندان را

پرجم نیزه و سر بریده را

وطشت طلا و شراب را

چه زیبا تفسیر کردی !

 

ای امام صبور اسیران !

هنگامی که تو بذر عفت را

بر اشتران برهنه

به شام می بردی

وقتی روشنایی را

در کوچه های کوفه

ودر کاخ سبزمی کاشتی

در دلت چه آتشی بر پا بود؟

وقتی چهل وچهار ستاره را

از آسمان نینوا چیدی

تا در زمین شام بنشانی

نور خدا را تا کدامین سرزمین

                                        پراکندی؟



لیست کل یادداشت های این وبلاگ