سفارش تبلیغ
صبا ویژن
خدایا به تو پناه مى‏برم که برونم در دیده‏ها نیکو نماید و درونم در آنچه از تو نهان مى‏دارم به زشتى گراید ، پس خود را نزد مردم بیارایم به ریا و خودنمایى که تو بهتر از من بدان دانایى ، پس ظاهر نکویم را براى مردمان آشکار دارم و بدى کردارم را نزد تو آرم تا خود را به بندگان تو نزدیک گردانم ، و از خوشنودى تو به کنار مانم . [نهج البلاغه]
 
سه شنبه 96 آذر 7 , ساعت 11:10 عصر

چشم انداز روستای گلوج

 


گاهی می آیی

مثل یک خواب شیرین

از دور 

و نگاهت

آن قدر  به من نزدیک می شود

که من می توانم

وسعت هزار اقیانوس را

از پنجره هایش تماشا کنم

اشک هایت

زیباترین رودهای جهان را  

  به خانه ام می آورند

نفس هایت ...


 

   

گاهی می آیی

مثل یک خواب شیرین 

از دور

و گل های باغچه

با حریر لبخند   

به پیشوازت می آیند

شاخه های  کو کب

به احترامت

سر، خم می کنند   

آسمان در قدمت  

   بذر مهتاب می پاشد ...



 

سکوت می کنی

پرندگان 

سکوت می کنند

دنیا ساکت می شود...



 

می آیی

مثل یک خواب شیرین 

از دور

و انتشار عطر تو

فطرت کوه های پشت خانه را

تغییر می دهد

دست هایت

بوی خورشید

بوی سیب می دهند

 

می آیی

مثل یک ...


 

می خواهم سلامت کنم

نمی شود

می خواهم بگویم :"دلتنگت بودم"  

نمی شود

آسمان

نگران توست

فانوسی از سمت مشرق

سو سو می زند

و تو را می بینم

از پشت شیشه های اشک

دست در دست نسیم

به زیارتی بزرگ می روی

می خواهم بپرسم : «دوباره می آیی؟

نمی توانم

می خواهم بگویم : " دلواپست می شوم   "

نمی توانم

رد پایت

روی ماسه های مرطوب

زیارتگاه من می شود

و تاریکی

تا کمر کوه بالا می آید

 

 

 

 


جمعه 95 مرداد 29 , ساعت 5:4 عصر

رود ، آبشار و جنگل

 


گاهی می آیی

مثل یک خواب شیرین

از دور 

و نگاهت

آن قدر  به من نزدیک می شود

که من می توانم

وسعت هزار اقیانوس را

از پنجره هایش تماشا کنم

اشک هایت

زیباترین رودهای جهان را  

  به خانه ام می آورند

نفس هایت ...


   

گاهی می آیی

مثل یک خواب شیرین 

از دور

و گل های باغچه

با حریر لبخند   

به پیشوازت می آیند

شاخه های  کو کب

به احترامت

سر، خم می کنند   

آسمان در قدمت  

   بذر مهتاب می پاشد ...



سکوت می کنی

پرندگان 

سکوت می کنند

دنیا ساکت می شود...



می آیی

مثل یک خواب شیرین 

از دور

و انتشار عطر تو

فطرت کوه های پشت خانه را

تغییر می دهد

دست هایت

بوی خورشید

بوی سیب می دهند

 

می آیی

مثل یک ...


می خواهم سلامت کنم

نمی شود

می خواهم بگویم :"دلتنگت بودم"  

نمی شود

آسمان

نگران توست

فانوسی از سمت مشرق

سو سو می زند

و تو را می بینم

از پشت شیشه های اشک

دست در دست نسیم

به زیارتی بزرگ می روی

می خواهم بپرسم : «دوباره می آیی؟

نمی توانم

می خواهم بگویم : " دلواپست می شوم   "

نمی توانم

رد پایت

روی ماسه های مرطوب

زیارتگاه من می شود

و تاریکی

تا کمر کوه بالا می آید

 

 



لیست کل یادداشت های این وبلاگ